یادداشت های یک زائر
هفت صبح روز سه شنبه، سوم شهریورماه 94 و دهم ذیقعده و یک روز قبل از سالروز تولد شمس الشموس وارد صحن رضوی شدم و پس از زیارت در گوشه رواقی که قبر شیخ بهایی را در میان گرفته، غرق در حال و هوای معنوی بودم که ناگهان قیافه آشنایی را دیدم.
باورش سخت بود که آیت الله هاشمی رفسنجانی را اینگونه راحت و بدون مزاحمت در یک متری خویش ببینم. به تمام وجودم شوک وارد شده بود که وقتی چشمم به چشمش افتاد، سلام کردم و علیک داد و به رسم ادب، از جا برخواستم و با ایشان مشغول فاتحه بر قبر شیخ بهایی شدم.
به همراهش راه افتادم که به سوی مضجع شریف می رفت. مردم که او را می دیدند به سویش می آمدند و از ظرافت بعضی ها تعجب می کردم که چگونه فی البداهه حرف های دلنشین می زنند.
زنی صدا کرد که آقای هاشمی خدا به شما صبر دهد و جوانی از دور فریاد زد که آقای هاشمی تولدت مبارک.
فکر کردم اشتباه گرفته و تولد امام رضا(ع) را می گوید، اما وقتی بیرون از حرم آمدم و مشغول این نوشته ها شدم، دیدم همان جوان راست می گفت: سوم شهریور تولد آقای هاشمی در نوق بهرمان است و چهارم شهریور تولد امام رضا(ع) در مدینه.
وارد صحن شدم که قبر امام چون نگینی بر انگشتریش می درخشد و مردم نیازهای خویش را با سکوت دل فریاد می کنند.
محافظان می خواهند مردم را کنار بزنند که هاشمی می گوید: بگذارید راحت باشند. کنار پنجره های ضریح می رود و سر بر آن می گذارد و از دور می بینم دارد زمزمه می کند ولی نمی دانم چه می گوید.
خیلی دلم می خواهد حرف های دل هاشمی با امام رضا (ع) بنویسم، اما ...
به نماز می ایستد و پس از سلام، زیارتنامه ای به دست می گیرد و زمزمه می کند، به میان مردم می آید و موج ارادت و علاقه او را در میان می گیرد.
در میان ازدحام مردم، مرد میانسالی که معلوم بود چین غم بر پیشانی دارد، با صدای گرفته ای گفت آقای هاشمی جانبازم و می خواهم شما را ببینم.
هاشمی ایستاد و همراهان راه را باز کردند و فرمانده هشت سال دفاع مقدس و بسیجی همان سالها همدیگر را در بغل گرفتند و هر دو لبخند می زدند و شاید خاطره آن سالها را مرور می کردند.
هنوز هاشمی را اینقدر از نزدیک ندیده بودم چون تلویزیون ما هم که ماشاءالله خیلی سیاسی شده و به میل خویش عکس و خبر شخصیت های ملی را سانسور می کند سایتها و روزنامه ها هم معلوم نیست چقدر عکسهایشان به روز است.
من هاشمی را یکبار در جبهه، یکبار در نماز جمعه و امروز در حرم امام رضا(ع) دیدم، نمی گویم پیر شده است اما گویا گذشت روزگار و اتفاقات این سالها و به ویژه بی مهری های هفته های اخیر خیلی در او تأثیر گذاشته است. پیش خود سه چهره هاشمی را ترسیم و مقایسه می کنم و در دل می گویم خدایا این درخت سایه گستر را برای انقلاب حفظ کن.
گویا برنامه زیارتش 45 دقیقه بود که وقتی دوباره به کنار قبر شیخ بهایی رسیدیم برگشت به من و به مردم دستی تکان داد و خداحافظی کرد و من شادمان از سعادتی که امروز در حرم امام رضا(ع) دیدم و شاید این عیدی امام رضا(ع) در روز تولدش به من بود.